تبليغاتX
خرمشهر بهشت ویران من

سلام

مطلبی را میخوام بنویسم تقریبا" مربوط میشه به همه ما

همه ما جوانان ایران

من خودم را مثال میزنم که فکر میکنم ۸۰٪ دیگه هم وضعشون مثل خودم باشه

چشم که وا کردم حرف از جنگ و جنگ زدگی و تحریم و این چیزا بود و کم بود امکانات

(مخصوصا" ما خرمشهری ها)

یه کم که بزرگتر شدم موقع مدرسه رفتنم بود اونم تو شهر غریب که به ما میگفتن جنگ زده!!!!

خوب چه می شد کرد؟؟؟

دوران دبستان و راهنمائی و دبیرستان تموم شد

دقیقا" به سنی رسیدم که اول دوران خوش گذرانی تحصیل ورزش و .... برای هر جوان در هر کجای دنیا هست

ما که پول مول نداشتیم بریم دانشگاه

از تحصیل تو ایران هم همچین خوشم نمیاد چون در هر صورت یه بیکاری(چه تحصیاکرده و چه بی سواد)

همون موقع بود که یقه مونو سفت چسبیدن که باید به خدمت مقدس سربازی برویم و به وطن خود خدمت کنیم

آره ما  هم که اول خوشیامون بود رفتیم تو لباس آشخوری و شب نا صبح و صبح تا شب اسلحه فلزی سرد رو دوشمون و پست نگهبانی میدادیم.

تا اون ۲سال هم گذشت

کارت پایان خدمت را که بهم دادن انگار تمام غصه های عالم تو دلم نشست

اونو گرفتم و ساعتها تو اون شهری که توش خدمت کردم قدم زدم

با خودم گفتم حالا من چه کار کنم؟؟؟

با این کات پایان خدمت به من کار میدن؟؟؟

 اول عشق و حال ما به انجا رسید که در به در دنبال کار میگشتم

اول فک میکردم با مدارک الکترونیکی که دارم بهم کار میدن ولی دیدم زرشک

بابا هر جا میرفتم فقط پارتی بازی بود

تا اینکه یه آشنا که دوست پدرم بود منو اورد تو شرکتش بهم کار داد(خدا خیرش بده)

این از دوران کودکی تا اینجا که هیچ خوشی تو این زندگی ندیدم

اینم از اینجا به بعد

۲۳ سال سن و صبح تا شب کار

هیچ امیدی هم به زندگی ندارم

بله این سرگذشت جوون ایرانی و مخصوصا" جوان خرمشهری

البته استثنائی هم وجود داره مثل : فرزندان ایثارگران -شهدا-بسیجیان+ بچه های اون پولدار مولدارا

یا اینکه یه فامیل داشته باشند که تو مملکت کاره ایه

بله اینه

همه این اتفاقات تو یه جنگل بزرگ می افته

جنگلی به نام ایران

نوشته شده توسط بارما در ساعت 10:18 | لینک  | 

سلام دوستهای عزیزم اولا یه گله دارم ازتون که نظر نمیدید خب همین کار را میکنید که هر کی ،هر کاری دلش میخواد میکنه !(آخه سکوت هم شد کار!)

چیزی که این رووزها خیلی ذهن من رو به خودش مشغول کرده این بسیج همگانی است که برای درست شدن حجابها شده،این هم دوباره یکی از اوون فیلترهایی است که چند وقتی کاربرد داره و بعد.......

میگیم پوشش نشانه افکار آدمهاست با پوشش اجباری چی درست میشه؟میگن ظاهر جامعه درست میشه !!توی خیابون بد حجاب دیده نمیشه! دیدید هندوونه های که از دور بزرگ و سبز و خوشکله ولی از زیرش آب گنیده میده بیرون وبوی تعفنش همه جا را پر میکنه ،شده جامعه ما، تا کی میخوایم سرمون را زیر برف کنیم و واقعیتها را نبینیم ؟کیه که ندوونه بهترین صادرات ایران به دبی و کشورهای عربی ،دخترهاشن!!!تا بهشون بگی ایرانی فوری میگن ایرانی،لیدی گوووود!اونوقت ایا اینها با گذاشتن 4 تا مامور توی خیابونها درست میشه؟ یا صادرات غیر نفتیمون باز هم زیاد میشه؟؟؟؟؟؟؟؟

ای کاش پولهای بیت المال را با دقت بیشتری صرف میکردند،اینجا که ما داریم داد میزنیم آآآآآآآآآآآآآآی ما فقط امکانات اولیه زندگی را میخواهیم،اونها پولشون را صرف یه طرحی میکنند که معلوومه زیاد دوام نمیاره و فقط برای زهره چشم گرفتن از جوونهاست !!!!!!!

من نمیدوونم مقصر کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟دختران ؟که روسرهاشوونا درست نمیکنند ،خانواده هاشوونند؟ که اینو بهشون یاد ندادند و یا.....؟فقط این رو میدوونم که با اوون هزینه ای که داره صرف جلو کشیدن روسری یه سری مرفه میشه خیلی کارهای دیگه میشه کرد که ایران ویران تر از این نشه!!

الان دارم اخبار را از سایت پلیس میخوانم:

بیش از دو هزار بی حجاب توسط پلیس تبریز،ارشاد شدند

اجرای طرح مبارزه با معضل بد حجابی در کاشان

67بدحجاب همدانی با تذکرات پلیس اظهار ندامت کردند

استقبال مردم بوشهر از طرح ارتقا امنیت ملی

59زن دارای حجاب زننده با مراجع قضایی معرفی شدند.

تذکر پلیس مازندران بیش از 3 هزار نفر بدحجاب را قانع کرد و.....

چه نیروی عظیمی مشغول به کارند در همه شهرها و مناطق کشور ،کاش طرح فقرزدایی هم با این قدرت انجام میشد!!!کاش به جای هزینه ای که برای نگهداشتن دختری در زندان میشود که تا اخر عمر مار زخمی شود و از دین و اسلام گریزان، یک شب به یتیمی پناه داده میشد تا جنبه دیگر اسلام نشان داده شود.

آیا کسانی که سالهای سال با این طرز فکر بوده اند که باعث شده لباسی اینچنینی بپوشند آیا با یک جلسه در خیابان واقعا ارشاد میشوند؟

آیا با این کارشون جوونها را دین گریزتر از قبل نمیکنند؟ نمیدوونم چقدر در این مورد نظرها رو خوندید ولی اینها باعث شدن هر نامسلمونی راجع به اسلام نظر بده ،اسلامی که میگه : "لا اکراه فی دین "

به خدا اگر اگه رضا شاه از این روش برای برداشتن حجاب استفاده می کرد حتما موفق میشد،چرا باید جوون ما تا یکی را میبنه که حجابش خوبه به جای اینکه بگه به! چه حجابی، چه وقاری، چه متانتی!!فوری بگه اوووه دوباره یه ننه حجاب فضول دیگه!!!!!

آیا با این طرحشون وجهه اونهایی که خودشون برای اعتقادات خودشون حجاب دارند خراب نمیشه؟

و سوال آخری که مدام تووی ذهنم پرسه میرنه اینه که چرا پدر و مادرهای ما تووی اوون شرایط حجابشون را حفظ میکردند وبراش انقلاب کردند و ما که بچه های انقلابیم وتوی شرایط اسلامی بزرگ شدیم باید به ضرب پلیس حجاب بگیریم؟این وسط چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟

کاش کسی پیدا میشد که به این سوالها یه جواب درست بده........... کاش.............

 

(برای دیدن عکس بزرگ کلیک کنید)

آهای مردم ایران،ما همه کار کردیم و همه چیز درسته ،فقط میمونه روسریهای خانمها که اگه اینکار را هم بکنیم ایران گلستان میشه!!!

نوشته شده توسط بارما در ساعت 0:47 | لینک  | 

سلام

نوشته ای را میخوام براتون بذارم از وبلاگ یکی از دوستای خرمشهریمه

خوب بهش فک کنید و ببینید ما کجا زندگی میکنیم

جائی که تنها باید اون چیزی باشی که قویتر ها میخوان(قانون جنگل)

حتی حق خودمونو هم نمیتونیم گدائی کنیم

این نوشته از وبلاگ : وبلاگ سارا خانم از خرمشهر

التیام  نشانی زخم ها را گم کرده است...


 

هر دردی از تن می تواند التیام پیدا کند
الا
الا دردی که در قلب بوجود بیاید.


همین چند روز پیش بود آره چند روز پیش خوب یادمه اونقدر خوب تو ذهنم جا خوش کرده که سالها هم نمی تونن کمرنگش کنن.اونقدر این زندگی گهی شده که بوی گندش از دماغم پاک نمی شه.شاید به خاطر آدماییه که انگار خدا برای ساختنشون گل کم اورده و از گه استفاده کرده،آدمایی که معلوم نیست تو دوران کودکی چه بابا ننه ای داشتن و الان از چه کمبود هایی رنج می برن ولی اینو خودشون نمی دونن،تف به همشون به تک تکشون.من خودم شاهد بودم شاهد بی گناهی دو تا آدم که جرمشون خواستنه  اما خواستن نه ببخشید! این جرم بزرگی که تو کشور جمهوری اسلامی بی درو پیکرو خراب شده ی لامصب یعنی گناه کبیره یعنی فاحشه بودن   ...می خواست «م»رو ببینه ،دوستومو می گم باهاش رفتم  تا در گارگاه چوب بری .گفت بیا تو گفتم نه بیرون منتظر می مونم زود بر گرد.دیدم رفت تو  یکی دیگه که اونجا کار می کرد و دوست م بود درو پشت سر دوست من «س» بست.10 دقیقه نشده بود داشتم نگران می شدم تو دلم گفتم آخه چرا درو بستی؟ تو گارگاهی که حتی پنجره هم نداشت .گفتم کاش برم بگم لا اقل درو باز بذارن آخه کسی دیده باشه چی پیش خودش فکر می کنه تو همین خیالا یک لحظه فقط همه چیز تو یه لحظه بود و انگار ساعتها طول کشید.ماشین 110 کنار گارگاه ترمز شدیدی کرد و ایستاد چند تا مامور پیاده شدن درو زدن در بلافاصله باز شد،بعد چند دقیقه شاید کمتر یا بیشتر  م رو سوار ماشین کردنو پشت شرش س بااکراه و التماس و وحشت سوار پیکان سبز شد.من انگار که پاهام توی آسفالت سفت فرو رفته یا احساس کردم اصلا پایی وجود نداره که  ماشین رفت و همسایه ها باخنده و هیجان از پشت درا نگاه پیروز مندانه می نداختن...وای خدای من.تا خونه گریه کردم و فحش دادم به همه  آخه به خاطر کدوم گناه چه گناهی. ...
وقتی رفتم پیش س خیلی حالش بد بود مامانش از این رابطه خبر داشت اما س می گه؛ اینقدر این اتفاق تو روحیم تاثیر بد گذاشته که از همه وحشت دارم می ترسم برم بیرون خجالت می کشم نمی دونم از کی؟ ناراحتم از این که م رو جلوی من زدن ،اون خرد شد من بی ارزش شدم. انگارهر چی التماسشون کنی اونا وحشی تر می شن و ماموره که ما رو گرفته بود همسایه از آب در اومد بعد شماره منو گرفت زنگ زد خونه که به بابام بگه  هر چی می گفتم بذار خودم بگم می گفت نه می خوام بابات برداره خودم بهش بگم از بس خبر دادنش براش شیرین بوده بعد کلی خواهش خودم زنگ زدم و به مامانم گفت که منو با م گرفتن  وقتی مامان اومد  اونقدر  همه چیز رو براش گنده کردن که خودم هم تعجب کردم ،و چون  خانواده ی م شهر دیگه ای هستن م شبا تو همون گارگاه می خوابه روی پتویی که پهن بود نشسته بودم بعد ماموره به مامان گفته که رختخوابشون پهن بوده،منم گفتم که اون موقع هم روسریم سرم بود هم مانتو تنم.ماموره هم با وقاحت تموم گفته که ؛حتما همون موقع پوشیدی بعد 1 ساعت درو باز کردید. با اینکه اونجا تنها نبودیم .جاسیگاری و فلاکس چای م رو هم گفته بساط چای وسیگارو قلیونشون هم به پا بود.یا شماره تلفنی که تو کیف م بود به اسم یه زن رو کرده 1000 تا اسم دختر و شماره تو کیفش پیدا کردیم و خلاصه آخر سر شرط بسته و قسم خورده که این پسره نمیاد خواستگاری  کلی به مامان هم سفارش کرده که یه وقت دخترتونو به این ندید و نذارید دیگه بره طرفش.... قبلش همه کسایی که اونجا بودن بهش می گفتن بابا اینا که موردی ندارن بذار برن  و حتی یکیشون گفت اگه مامانت اومد ما میگیم تو خیابون بودید وقتی هم که مامان اومد اون ماموره عقده ای نشست و همچین با هیجان جریانو تعریف می کرد انگار داره از عروسی پسرش حرف می زنه واینقدر اون 2 ساعت به من  اونجا سخت گذشت که انگار سالها زندان بودم ،به اندازه ی سالها شکسته شدم و اعصابم ضعیف شده.پیش خودم فکر میکنم یعنی می شه همه چیز به روال عادی برگرده و مثل سابق زندگیمو کنم ...

 


صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در جهانی سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
صحبت از مرگ انسانیت است

 

پ.ن:

توصیه به ماموران محترم نیروی انتظامی؛پختن گوشت خام بعد از مصرف.

یاد این شعار افتام؛استقلال آزادی جمهوری اسلامی؟!

 

نوشته شده توسط بارما در ساعت 11:50 | لینک  | 

دردل خرمشهري

اين روزها كار ما جووناي خرمشهري شده : ديدن و قصه خوردن و حسرت كشيدن

ديدن بدبختي ها  قصه خوردن از دست مشكلات  حسرت نداشتن امكانات

تو يه وبلاگ جمله قشنگي را خوندم :

روزي پسري از پدرش ميپرسه : حروف والي چي هستند؟

پدره ميگه : حروفي هستند كه نوشته ميشن ولي خونده نميشن

پسره ميگه: مثل چي؟

پدره جواب ميده : مثل جوون خرمشهري – آب شيرين – باز سازي ويرانه ها – گاز كشي

اين ها چيزهائي هستند كه نوشته شدند ولي خونده نميشند

 

ميخوام حرفهائي را تكرار كنم

حرف هائي كه براي جوون خرمشهري تكراري ولي براي خواهر و برادراي خودم كه تو شهر هاي بالا زندگي ميكنند شايد تازگي داشته باشه

قصه من قصه شهري بندري- بهشت گرم(خرمشهر)

هشت سال زير آتش توپ و تانك و موشك بود .جووناي خرمشهري 32 روز از اشغال شدنش جلوگيري ميكردند

ولي يه روز گرفتندش

هالا بعد از گذشت اين همه سال هركي وارد خرمشهر ميشه واقعا" جنگ را احساس ميكنه

اصلا" من نميدمنم چرا وقتي اسم خرمشهر مياد همه ياد جنگ ميفتند؟

چرا همه اونو منطقه جنگي به شمار ميارن؟

چرا بعد از اتمام جنگ اسم اين كلمه نفرت انگيز تاريخ از روش برداشته نشد؟؟؟

اگر هم جنگي باشه جنگ اصلي حالا است

حالا بايد ساختش و آبادش كرد

يه زماني مادرها از وحشت توت و تانك ناله ميكردند (خوب جنگ بود)

حالا همون مادرها هر روز بشكه هاي آب شيرين را از مغازه ها ((ميخرن))و روي دوششون ميكشند. حالا همون مادرها از دست بي آبي ناله ميكنند .(نه توپ و تانك)

اگر زير پاي منو همين جا كه نشستم بكنند نفت و گاز پيدا ميكنيد (ارزشمندترين چيز براي كشورها) ولي باز همون مادر ها بايد كپسول هاي گاز را هم روي دوششون بكشند

اينو هم بگم ايران از نظر ذخائر گازي رتبه دوم را در جهان داره البته جيزيش به ما نميرسه

چرا؟

كي ميخواد پاسخ اين چراها را بده؟؟؟

پارك نميخواهيم . سينما نميخواهيم ................... نميخواهيم

ما آب ميخواهيم- گاز ميخواهيم – كار ميخواهيم –

ما جوونا خرم شهر ميخواهيم . خرم شهر ...........

 

به تصاویر نگاه کنید(منبع تصاویر:سايت sourehphotoagency )

بچه هاي خرمشهر

 

!!!ويرانه هاي بارما

نوشته شده توسط بارما در ساعت 10:43 | لینک  | 

سلام ای گل ،سلام ای گل نشونم،خوش اوووومدی خوش اووومدی به خووووونم!!!!

خشته نباشی دوست عزیز،وب گردی خوش گذشت!!!!!! بیا یشین اینجا کنار ما چند تا جمله قشنگ مهموون ما ،تا خستگیت در بره!

تو هم اگر جمله قشنگی داری ما را مهموون کن،خوشحالمون می کنی!!!!!!!

زندگي درک همين اکنون است //// زندگي شوق رسيدن به همان فردايي است که نخواهد آمد/// تو نه در ديروزي و نه در فردايي /// ظرف امروز پر از بودن توست/// شايد اين خنده که امروز دريغش کردي آخرين فرصت همراهي بااميد است

به همه عشق بورز، به تعداد كمي اعتماد كن، و به هيچكس بدي نكن. (شكسپير)

بهترين يار و پشتيبان هر كس بازوان تواناي اوست.
براي پيشرفت و پيروزي سه چيز لازم است اول پشتكار دوم پشتكار، سوم پشتكار. (لردآديبوري)

 

خوش بين باشيد اما خوش بين دير باور. (ساموئل اسمايلز)

نيروهائي كه براي انداختن كار امروز به فردا مصرف مي شود غالباً‌ براي انجام وظيفه همان روز كافيست.

ديروز را فراموش كنيد، امروز كار كنيد، به فردا اميدوار باشيد.

تنها كساني تحقير مي شوند كه بگذارند تحقيرشان كنند. (الكس هيل)

شاد ماندن به هنگامي كه انسان درگير و دار كارهاي ملال آور و پرمسئوليت است، هنر كوچكي نيست. (نيچه)

ارزش انسان به داشته هايش نيست، به چيزي است كه آرزوي بدست آوردنش را دارد. (جبران خليل جبران)

زندگي دشمن شما نيست، اما طرز فكرتان مي تواند دشمن شما باشد. (ريچارد كارسون)

شاخ پربار سر بر زمين مي نهد و عظمت آن هم چنان در فروتني او جلوه گر است. (گاندي)

تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند، فاصله اين دو را زندگي كنيم. (سانتابان)

 

خداوند همه چيز را در يك روز نيافريده است پس چه چيز باعث شده كه من بينديشم كه مي توانم همه چيز را در يك روز بدست بياورم.

بيش از حد عاقل بودن، كار عاقلانه اي نيست. (مثل فرانسوي)

از دشتمن خودت يكبار بترس و از دوست خودت هزار بار. (چارلي چاپلين)

مراقب افکارت باش که گفتارت میشود!مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود!مراقب رفتارت باش که عادت میشود!مراقب عادتت باش که شخصیتت میشود!مراقب شخصیتت باش که سرنوششتت میشود!

عشق تو همچون سکه اي درون قلک قلبم افتاد. اگر بخواهم آن را از قلک درآورم نياز به شکستن قلبم است

وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم

بدون باختن برنده نمي شوي. (مثل روسي)

هميشه توكلت به خدا باشه ،چون او تنها كسيه كه بدون هيچ توقع و چشم داشتي بنده هاشو حمايت مي كنه و هميشه براشون وقت داره فقط كافيه كه در هر مرحله از زندگي اونو در نظر داشته باشي ، اون وقت به بيراه نمي ري مطمئن باش هدف ،انگيزه و فكر مثبت تو همون چيزيه كه اون ازت مي خواد

 

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم ....

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد...

کاش رویا هایمان روزی حقیقت می شدند/ تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند سادگی ، مهر و صفا قانون انسان بودن است/ کاش قانونهایمان " یک دم " رعایت می شدند/ اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب/ کاش روزی چشم هامان با صداقت می شدند/ گاهی از غم می شود ویران دلم / ای کاش بین دلها، غصه ها مردانه قسمت می شدند

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست ریشه هم هرگز اسیر باد نیست زندگی چون پیچکی است انتهایش با خداست

دنيا را بد ساخته اند ... کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ... کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ... اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ... به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ... و اين رنج است ... (دکتر علي شريعتي)

 

آیا زندگی را دوست داری؟ پس زمان را بر باد نده. چون زمان همان چیزی است که زندگی از آن تشکیل شده است

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد: در بهاري روشن از امواج نور/ در زمستاني غبار آلود و دور/ يا خزاني خالي از فرياد و شور/ مرگ من روزي فرا خواهد رسيد/: روزي از اين تلخ و شيرين روزها/ روز پوچي همچو روزان دگر سايه اي ز امروزها,ديروزه

من آموخته ام... آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

هرگاه خداوند تو را به لبه ي پرتگاه هدايت کرد به خدا اطمينان کن.چون يا تو را از پشت خواهد گرفت يا به تو پرواز کردن خواهد آموخت

يادت باشه دنيا گرده,هر وقت احساس كردي به اخر رسيدي شايد در نقطه شروع باشي

فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افته

وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند .زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي اذان تا نماز

گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده اي کرد و دل ز دستانم ربود. تا به خود باز آمدم او رفته بود. دل ز دستش روي خاک افتاده بود. جاي پايش روي دل جا مانده بود

وقتي از همه چي خسته شدي وقتي حس مي کني همه درها به روت بسته شده وقتي دلت پر از غم و غصست تا جايي که مي توني دستات رو به طرف آسمون بلند کن و با تمام توانت بزن تو سرت!!

كم تمنيت ان اكون دمعه تولد علي خديك و تموت علي شفتيك الشمس ترسل لك حبا ذهبيا و القمر يرسل لك حبا فظيا . انا ارس لك حبا ابديا يا اغلي من اي غالي يا من سكن في خيالي

arezoom in bood ke ghatre ashki miboodam ke az chashmanat zaiideh mishodam va rooye labanat mimordam khorshid baraye to eshghe talaiii hedie mikonad va mah ham eshghe noghreiiii

man niz be to eshghe abadi hedie midaham ey ba arzeshtarine arzeshha ey kasi ke dar fekro zehno ghalbam khaneh dari

نوشته شده توسط بارما در ساعت 15:31 | لینک  | 

سلام دوستای گلم من الان روانم کاملا شاد شده .....از دست این فیلترها!!!!!!!!! دنبال یه مطلب توپ بودم برای وبلاگم ولی هر جا رفتم بهم اجازه ورود ندادند !!!!

مشترک گرامی، دسترسی به این سایت امکان پذیر نمیباشد!!!!!!!!!!

آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این همه فیلتر برای چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تا کی و تا کجامیتوانندفیلتربگذارند؟؟؟؟ آخه این فیلترها که با فیلتر شکن باز می شه به چه درد میخوره؟؟؟؟به نطر من که رسما اهانت به شعور ماست!!!!!!!!!! چرا سعی نمیکنند یه جایی فیلتر بذارند که با هیچ فیلترشکنی باز نشه؟؟؟؟ اگه فیلترها درون ما جوونا باشه بهتر نیست!!!!فکر نمیکنند اگه این جوون با اون همه فیلترهای بیروونی تو یه محیط بی فیلترقرار بگیره وهیچ فیلتری درونش نباشه چه میییییییکنههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟به قول گفتنی میگفتند اگر دهنت را ببندند و تو حرف نزنی هنر نکردی مهم اینه که بتونی حرف بزنی ولی حرف بدی نزنی وگرنه اگر قدرت تصمیم نداشته باشی چه فایده ای داره؟؟؟؟

شایداین فیلترها همون ایجاد فرصت شغلی! یه سری شغل برای اوونهایی که فیلترها را بذااااااااااااااارندویه سری هم برای اوونهایی که فیلترشکن می نویسند!!!این وسط بازاریابهاشون هم یه نووونی میخورند!!!!

البته من نمیگم اصلا فیلتر نباشه ،ولی در این حد هم خداوکیلی بی مزگیه..........

به قول وبلاگ "کم آوردی سوت بزن:

وقتی که سایت یا وبلاگی را در ایران فیلتر می کنند شاید شاهد چنین جملاتی هم باشیم :

مشترک گرامی، بابا فیلتره، ضایع، تو چرا حالیت نیست. دستت رو از روی اون صاب مرده بردار دیگه
مشترک گرامی، هوی، تو خجالت نمی‌کشی
مشترک گرامی، پیشتِ، چخِ
مشترک گرامی، شرمنده، نداری 10 هزار تومن دستی بدی تا آخر ماه، مخابرات الان چند ماه حقوقمون رو نداده، بهت پس می‌دم
مشترک گرامی، فیلتر شکن خوب سراغ نداری، یه کاری کردیم خودمون توش موندیم
بازم تویی مشترک گرامی، روتو برم هی

و این را هم من اضافه میکنم که:

مشترک گرامی،تو خودت سرت نمیشه،اینها به دردت نمیخوره

مشترک گرامی،برو چت کن تو را چه به این حرفا......

وکسایی که مثل من روانشون شاد شده میتوونند از فیلترشکن زیر استفاده کنند،تا حدی کمک میکنه!!!!

فیلترشکن

 

نوشته شده توسط بارما در ساعت 15:26 | لینک  | 

 

اکرم:
کودکی گوشهای کوچکش را
به نیمکت چوبی چسبانیده است
نیمکتی پر از نقشهای مدادهای کند دو سر تراشیده
و گوشهایی که مهربانندو اماده
برای شنیدن
دیدن
و نوشیدن هر انچه که وجود دارد
اواز عجیبی را حس می کند
چه هیاهوی غریبی در نیمکتهای کهنه ی مدرسه نفس می کشند
کودکی که به اواز کفشهای نو اش خو نکرده است
هیاهوی غریب نیمکتها را دیوانه وار دوست می دارد
دستهای اکرم همیشه بوی پاک کنهای عطری را می دهند
ولی نمی دانم چرا
پاهایش را در نیمکت پشتی پنهان کرده است
چکمه های لاستیکی اکرم با هم بیگانه اند
گویی هرگز یکدیگر را ندیده اند
دستان کوچکش
و چهره ای که اشگها در ان
مسیری هلالی شکل را طی می کنند
و رد پایشان تا ابد باقیست

مداد مریم برای او همچون بیستی دست نیافتنیست
گویی تمام نمره های بیست خانم معلم ها
همه ی افرین دخترم ها
در مداد مریم نفس می کشند
هیچ کدام از بچه ها نمی دانند که
سماور خانه ی اکرم چه صدایی دارد
و نمی دانند
که مشق نوشتن روی میز چرخ خیاطی مادر چه حالی دارد
اکرم ظهرها نمی خوابد
او در بازی معلم مریم است
و چکمه های اکرم و مریم لنگه به لنگه
پاک کن و مدادشان هم
کسی نمی داند که سماور خانه ی اکرم چه صدایی دارد
کسی نمی داند که بوی کباب و ریحان
از خانه ی همسایه برای اکرم چه دردی دارد

دستان کوچکش از ترس سرخ اند و می لرزند
کتابهایش بی جلدند
دفترهایش چهل برگ
با کاغذهای کاهی
نامش روی هیچ یک از انها ثبت نشده است
او تصوری از خورش سبز ندارد
همانگونه که دوستانش
تصوری از کتری روی بخاری خانه ی او ندارند
بخاری که فضا را مه الود می کند
و گرمایش را از سوزاندن نامه های عاشقانه ی خدا بدست می اورد
و نثار می کند به پاهای اکرم
چقدر دستان بخاری با سرمای پاهای اکرم اشناست
چه دوستان صمیمی هستند
اکرم سوختن را دوست ندارد
ولی چقدر سوختن اب درون کتری زیباست
همانقدر که مشق نوشتن روی میز چرخ خیاطی مادر زیباست
چقدر غروبهای خانه ی شان
بی بوی غذا دلگیر است
اکرم خورش سبز دوست دارد
اکرم پلوی گرم دوست دارد
اکرم دوست دارد نامش روی کتابهایش ثبت شوند
اکرم دوست دارد
دوست دارد
دیوانه وار دوست دارد.

نوشته شده توسط بارما در ساعت 16:54 | لینک  |