تبليغاتX
خرمشهر بهشت ویران من

در سال 1986 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد . در آن سال مسابقات دوی ماراتن یکی از شگفت انگیزترین مسابقات دو در جهان بود .دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدالهای المپیک محسوب می شود . و این مسابقه به طور مستقیم در هر 5قاره جهان پخش می شود.در این مسابقه کیلومتر آخر رقابت بود و دوندگان رقابت حساس و نزدیکی باهم داشتند . نفس های آنها به شماره افتاده بود زیرا آن ها 42کیلومتر و 195متر را دویده بودنند . دوندگان همچنان با گام های بلند و منظم پیش می رفتند. چقدر این استقامت زیبا بود هر تماشاگر دلش می خواست که این اندازه استقامت و توان داشته باشد .دوندگان قسمت آخر جاده را طی می کردنند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم می شدند. استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان  شروع به تشویق می کردنند . رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ..... نوار خط پایان را پاره کرد.استادیوم سرا پا تشویق شده بود .فلاش دوربین های خبر نگاران لحظه ای امان نمی دادو دونده های بعدی یکی پس از دیگری از خط پایان گذشتندو بعضی ها بلافاصله پس از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند.اسامی و زمان های نفرات برتر از بلند گو اعلام شد.نفر اول با زمان 2ساعت و ......در همین حال دوندگان دیگری هم از راه رسیدندو از خط پایان گذشتند.در طول مسابقه دوربین ها بارهانفراتی را نشان دادند که دویدندو از ادامه مسابقه منصرف شدند و بیرون آمدند.به نظر می رسید آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است.داوران و مسئولین مسابقه می رفتند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند.جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک می کرد اما ...................

ناگهان بلند گوی استادیوم به داوران اعلام نمود که خط پایان را ترک نکنند .گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده است.همه سر جای خود باز گشتند و انتظار رسیدن نفر آخر را کشیدند.دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره می کردنند.از روی شماره پیراهن اسم او را یافتند.

جان استفان آکواری  دونده سیاه پوست اهل تانزانیا که ظاهرا" برایش مشکلی پیش آمده بود لنگ می زد و پایش بانداژ شده بود.20کیلومتر از خط پایان فاصله داشت و اختمال اینکه از دور مسابقه منصرف شود بسیار بودنفس نفس میزد و احساس درد در چهره اش نمایان بودلنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود.چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد.چند نفر دور او را گرفتند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او دست بردار نبود.با دست خود ان ها را کنار میزد و به راه خود ادامه می داد.داوران طبق مقررات حق نداشتند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند.جمعیت هم همانطور منتظر بود و با وجود اعلام نتایج محل مسابقه را ترک ننمود.جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت به مسیر خود ادامه می داد.خبر نگاران بخش های مختلف با هیجان وارد استادیوم شده و جمعیت هم به جای آنکه کم شود زیادتر می شد.جان استفان با دندان های به هم فشرده و دست های گره کرده لنگ لنگان اما استوار همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میداد.او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله داشت .آیا می توانست مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب می کرد و هوا رو به تاریکی می رفت ........

بعد از گذشت مدتی طولانی آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک می شد با ورود او به استادیوم جمعیت از جای خود برخاست و چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق نمودند بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن شروع شد و تمام استادیوم را فرا گرفت.چه غوغائی بر پا بود.40 یا 50 متر به خط پایان فاصله نبود و او نفس زنان می ایستاد و خم می شد و دستش را روی ساق پاهایش می گذاشت پلکهایش را فشار میداد نفس می گرفت و دوباره با سرعت بیشتری به راه خود ادامه می داد .شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شد .خبر نگاران در خط پایان تجمع کرده بودند.حتی وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند اینقدر شور و هیجان نداشتند.

دونده نزدیک و نزدیکتر شد و از خط پایان گذشت .خبر نگاران به سوی او هجوم بردند .نور پی در پی فلاشها استادیوم را روشن کرده بود .انگار نه انگار که دیگر شب شده بودمربیان حوله ای بر دوشش انداختند و او که دیگر توان ایستادن نداشت بر زمین افتاد............

آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه این دونده تا صبح نخوابیدند.دنیا از او درس بزرگی اموخت و آن درس اصالت حرکت مستقل از نتیجه بود . او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است .به این فکر نکرد که برای پیشگیری ازتحمل نگاه تحقیر آمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند.او تصمیم گرفته بود این مسیر را طی کند.اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تل دنیا به ارزش جدیدی توجه کند.ارزشی که احترامی تحسین بر انگیز به دنبال داشت.

فردای مسابقه مشخص شد که جان از شروع مسابقه زمین خورده بود و به شدت آسیب دیده بود.

او در پاسخگوئی به خبر نگاری که پرسیده بود چرا با آن وضع و در حالی که نفر اخر بودید ازادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت : برای شما قابل درک نیست ! و بعد در مقابل اصرار خبر نگار گفت : مردم کشورم مرا 5000مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم مرا فرستاده اند که ان را به پایان برسانم.حماسه جان استفان اکواری از ان پس سینه به سینه در میان تمام ورزشکاران نقل شد.........

اما آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟؟؟

منبع:مجله دانش و کامپیوتر/سال هفتم/شماره۵۹/صفحه۳۷

 

 

حالا من میگم :

آقای مسئولی که یک شهر تو را نماینده خودشون انتخااب کردند و فرستادند که کاری بکنی

مسابقه را تمام کن  حتی اگه بازنده بشی!!!

 

نوشته شده توسط بارما در ساعت 12:0 | لینک  | 

سلام

دیروز پیغامی از دوستی بهم رسید که می گفت شما خودتون نمی خواهید خرمشهر را بسازید

می خوام در جواب این دوست عزیز  یکی از پست های وبلاگ دوست بسیار محترم و خبر نگار خوب آقای

نظارت با وبلاگ سوتیتر های زندگانی یک خبر نگار که در باره خرمشهر در سال ۱۳۸۵نوشته بود بذارم که همه بفهمن خرمشهر چیه؟

سفرنامه مصور خرمشهر (۲)

خرمشهر شهر خون آزاد شد

شنوندگان عزيز توجه فرماييد ... شنوندگان عزيز توجه فرماييد ...

خرمشهر، شهر خون، آزاد شد ...!

۲۴سال از این خبر فوری و این لید به یاد ماندنی گذشت اما هنوز در انتظار گوینده ای هستیم که شاید روزی لید طلائیش  این باشد :خرمشهر، شهر خون، آباد شد ...! اما گویی فقط باید صبوری کنیم و  انتظار بکشیم و دوره  بکنیم شب و روز را وهنوز را !

 راستش خیلی حرفا بود که دلم می خواست برای خرمشهر و مردم دوست داشتنی اش بنویسم ، مقداری هم خط خطی کردم ولی فکر کردم اینهمه حرف زده اند و حرف زده ایم و می زنیم که کوچکترین ثمری برای خرمشهریهای عزیز که به یقین صبورترین و منتظرترین مردم دنیا هستند نداشته تازه اگر بخواهی بنویسی آنوقت تک تک حرفها و درد دلهای این مردم باید تیتر شود و تو به دستهای خالی خود فکر می کنی می اندیشی که تمام تیترهای دنیا را هم که خرج کنی حتا یک روز از آن ۳۵ روز مقاومت با دستهای خالی را هم نمی توانی توصیف کنی چه برسد به وصف درد این بیست و چند سال که از آغاز آن جنگ لعنتی می گذرد ..

 وقتی تیتر شرمنده می شود

« اما

این شانه های گرد گرفته

چه ساده و صبور

وقت وقوع فاجعه می لرزند

اینان

هرچند

بشکسته زانوان و کمر هاشان

استاده اند فاتح ونستوه

بی هیچ خان ومان »

بنویس ... بنویس... بنویس...حدیث مکرر درد را بنویس

مادری می گفت چه بگویم خودت داری می بینی پسرم نمی بینی ؟ بنویس مشکلات داریم بنویس امکانات نداریم بنویس آب نداریم بنویس یا بایداز آب غیر قابل شرب لوله ها بخوریم یا هر روز آب بشکه ای بخریم بنویس فاضلاب نداریم بنویس فاضلاب و زباله ها را تو شط می ریزن بنویس گاز نداریم بنویس برق نداریم تو این گرمای ۶۰ درجه همیشه برقمون قطع می شه بنویس بچه هامون همه بی کارن بنویس بومی ها بی کارن غریبه ها و غیربومیها اومدن خرمشهر و آبادان رفتن سرکار بنویس خرج زندگی مونو خرج تحصیل و درس و مشق دخترهامو از کجا بیارم ؟بنویس خیلی از خانه ها هنوز خرابه بنویس خرمشهر ۱۷ سال بعد از تموم شدن جنگ هنوز جنگ زده س بنویس نصف خرمشهر هنوز بازسازی نشده بنویس بچه هامون جایی برای تفریح ندارن خودت وضع شطو ببین بنویس چرا اینهمه تبعیض هست چرا به خرمشهر توجه نمی کنید بنویس آقای احمدی نژاد تو یه کاری بکن مردم خرمشهر بهت امید دارن بنویس کسی به داد دل ما نمی رسه نرسیده بنویس خیلی ازجوونا ... بنویس ...بنویس...بنویس...

گویی به آسمان متصل هستند این بچه ها ی خرمشهر ...سمت راست جادر سمت چپ حسن

«درد کشیده ایم

سختی کشیده ایم

سکوت کرده ایم

شب وروز پس چه خواهد شد فردا را شمرده ایم

چرا این همه چراغ

در یکی  دوشهر بسوزد و

این همه بسیار و بی چراغ بی دیده بی نشان

بی نام و بی سراغ ؟!»

        خرمشهر  انبارها بعد از صد دستگاه دیوارها و سوله ها همه سوراخ سوراخند

از پل نو خرمشهر که عراقیها پس از فتح این پل روی اون می رقصیدن و تصویرشو هر شب از تلویزیون عراق پخش می کردن فقط همین مونده فک کنم پل نو بخوبی مظلومیت خرمشهرو نشون می ده...

        پل نو خرمشهر ...شلمچه و مرز بعد از پل نو قرار دارن

"مسجد جامع ... آسمانی ترین سنگر زمینی " این جمله رو توی مسجد جامع خرمشهر دیدم

                          مسجد جامع سوم خرداد 85

      مسجد جامع خرمشهر خرداد 85

و اما شلمچه ...

هرچه خواستم در مورد شلمچه چیزی بنویسم نتوانستم چرا که قابل توصیف نیست ...باید به شلمچه سفر کنی و ببینی ...چند عکس از شلمچه گرفتم که اینجا می گذارم اما متاسفانه تصاویری که از مرز ایران و عراق گرفتم به دلیل فاصله بسیار زیاد از کیفیت مناسبی برخوردار نبود... ام الرصاص و پتروشیمی بصره از این مسافت قابل رویت بود ... سعی می کنم در سفر بعدی عکسهای بهتری بگیرم ...

   شلمچه ...میدان مین

 شلمچه سوم خرداد 85

 

 

 تکمله :

  اما 24 سال از آزادی خرمشهر می گذره ، مسوولهای زیادی هم تو این ربع قرن اومدن و رفتن اما باتصویری که امروز از خرمشهر دیدم و با شنیدن درد دلهای مردم نمی دونم چرا فکر می کنم حرفها و قولهای مسوولین و احمدی نژاد در صورت تحقق به چیزی مث معجزه می مونه و اصلا به خود معجزه نیاز داره چیزی در حد مقاومت معجزه آسای جوونهای خرمشهر... راستی خرمشهر آزاد شد اما آباد ...؟!

چهارشنبه ۳ خرداد هشتاد و پنج  خرمشهر

از وبلاگ  :

نوشته شده توسط بارما در ساعت 10:24 | لینک  | 

سلام

تو زندگی لحظه هایی هست که آدم دوست داره زمان متوقف بشه و اون لحظه تا ابد براش باقی بموونه، ودرعوض لحظاتی هم هست که دلت میخواد زودتر بگذره وبره......واین وسط خواست تو مهم نیست دنیا کار خودش را می کنه!!!!

دنگ...دنگ....

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

لحظه ام پر شده از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است

لیک چون باید این دم گذرد،

پس اگر می گریم ،

گریه ام بی ثمر است

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است

*******

دنگ...دنگ....

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت ، نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است

تند بر می خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد، آویزم

آنچه می ماند از این جهد به جای:

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم

و آنچه بر پیکر او می ماند

نقش انگشتانم

دنگ.......

فرصتی از کف رفت

قصه ای گشت تمام

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرد در فکر دوام ،

این دوای که درون رگ من ریخته زهر،

وارهانیده از اندیشه من رشته حال

و زهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال

پرده ای می گذرد

پرده ای می آید

می رود نقش پی نقش دگر

رنگ می لغزد بر رنگ

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ

دنگ .....،دنگ........

دنگ..............

 سهراب سپهری

نوشته شده توسط بارما در ساعت 7:5 | لینک  | 

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره روشن دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفش هایم هی جفت می شوند

و کور شوم اگر دروغ بگویم

من خواب ان ستاره روشن را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست

مثل پدر نیست

مثل انسی نیست

مثل یحیی نیست

مثل مادر نیست

و مثل آنکسی است که باید باشد

و قدش از درخت های خانه معمار هم بلند تر است

و صورتش

از ستاره هم روشن تر است

و از برادر سید جواد هم که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود خود سید جواد هم که تمام

اتاق های منزل ما مال اوست نمی ترسد

و اسمش آنچنان که مادر

در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و می تواند

تمام حرف های سخت کتاب سوم را

یا چشم های بسته بخواند

و می تواند حتی هزار را

بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

و می تواند از مغازه سید جواد

هر چقدر لازم دارد جنس نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ((الله))

که سبز بود:مثل صبح سحر سبز بود

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان

روشن شود

آخ......

چقدر روشنی خوبست

چقدر روشنی خوبست

چقدر دور میدان چرخیدن خوبست

چقدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چقدر باغ ملی رفتن خوبست

چقدر مزه پپسی خوبست

و من چقدر از همه چیز های خوب خوشم میآید

و من چقدر دلم می خواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من اینهمه کوچک هستم؟؟؟

که در خیابان ها گم می شوم

چرا پدر این همه کوچک نیست؟؟؟

که در خیابان ها گم نمی شود

کاری نمی کند که آنکسی که به خواب من

آمده است روز آمدنش را جلو بیندازد

و مردم محله کشتارگاه

که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوضحاشان هم خونیست

و تخت کفش هاشان هم خونیشت

چرا کاری نمی کنند؟

چرا کاری نمی کنند؟

چقدر آفتاب زمستان تنبل است

 

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

چرا پدر فقط باید

در خواب خواب ببیند؟

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش با ماست

در نفس با ماست

در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را نمی شود گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که از باران

از صدای شرشر باران

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی

می آید

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت می کند

و پپسی را قسمت می کند

و باغ ملی را قسمت می کند

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

و روز اسم نویسی را قسمت می کند

و نمره مریض خانه را قسمت می کند

و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند

درخت های دختر سید جواد را قسمت می کند

و هر جه را که باد کرده باشد

قسمت می کند

و سهم ما را هم می دهد

من خواب دیده ام

کسی می آید

 

روزی می اید

نوشته شده توسط بارما در ساعت 16:29 | لینک  | 

روزي ما دوباره كبوتر هايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري ست.
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه ئيست
و قلب
براي زندگي بس است.
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي.
روزي كه آهنگ هر حرف،زندكي ست
تا من به خاطر آخرين شعر رنج جست و جوي قافيه نبرم.
روزي كه هر لب ترانه ئيست
تا كمترين سرود،بوسه باشد.
روزي كه تو بيايي،براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود.
روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم…
و من آن روز را انتظار مي كشم
حتي روزي
 كه ديگر
نباشم.

 

احمد شاملو

                                                                        جوونای خرمشهرتصویر از دوربین دات نت   

  

نوشته شده توسط بارما در ساعت 11:32 | لینک  | 

 

الله ياديرة هلي يا الماكو مثلج ديرة الله ياجيراننة اهل الوفا والغيرة
الله ياديرة هلي يا البيج شفت الراحة الله ياذاك النخل لو حل وكت سباحة
الله يا ذاك العنب يه مدلي ابسباحة والخوخ المدد واشم ذاك الورد وارياحة
الله يه موجات النهر مده ويزر رواحه شذكر ايام المضت اعبر الشط اسباحة
واسمع الطير على الشجر يشجي ويرف بجناحه واسمع البلبول الصبح يشفي الكلب بصفيرة
الله ياديرة هلي ياالماكو مثلج ديره
الله ياديرة هلي ياالبيج نمرح جنة يا الريحتج ريحة ورد يوري الكلب يشفنة
الله يا سعف النخل شمرة ذوايب جنة والبرحي المدلي الرطب يشبه اثمار الجنة
والماي يجري من الصبح يسكي الورد والحنة الله يا طير السعد وجه الفجر لو غنه
يفتره كلبي وافتخر واتذكر واتمنه كل مسلم يعيش بهنا وكل وكت يكثر خيرة
الله يا ديرة هلي ياالماكو مثلج ديرة
الله يا ديرة هلي عندي اشكثر محبوبة يه الجنتي حرة امخدره ومن الخطر محجوبه
الله يا مضيف اليسر كلب اللي يجبل صوبه يلكه الدلال مسطرة بوياغها ومنصوبه
والهاون يرن الصبح كل يوم عندنه نوبه واطفالنه بذاك الصبح متونسه تلعب طوبه
وبليل نلتم عل كمر نلعب لعب طفيرة
الله يا ديرة هلي ياالماكو مثلج ديره
الله يا ذاك النهر بي جنت اذب هياله امرار وي طرت الفجر انزل وبيدي الفاله
الكه الشباب اعلى النهر كلمن وشبجه احذاله واتعنه للمده تجي والنهر نتعناله
بالمدة يتعده السمج الله اليعرف اشكاله برزم، شبوط وشعم والبني وجنداله
ونصيد لوعله الوكت كلمن يرد لعياله فرحان ومحمل سمج ونفض على اهل الديره
الله يا ديرة هلي ياالماكو مثلج ديره
الله يا ديرة هلي ام الخير من شفناها الله ياديرة هلي يا البالوفه اعرفناها
الله يا ديرة هلي بارواحنه اشريناها الله يا ديره شكثر شبان ضحيناها
الله لو تدري الارض من دمنه حنيناها الله ياديره هلي يالمن غصب عفناها
غصباعليه مفاركج فيتج عليه اجبيره
الله يا ديرة هلي ياالماكو مثلج ديره
الله يا ديرة هلي الله يصيبه الصابج الله ياديرة هلي فدوا رحت لترابج
الله يا ديرة هلي والله من اشيل اعتابج اتذكر ايام المضت والشجر ذاك الشابج
تعتبين حكج والنبي يصعب عليه اعتابج ضليتي ظلمه وخاليه آه واتفركت احبابج
والله من اشوفج خاليه كلبي يزيد ازفيره
والله ياديرة هلي ياالماكو مثلج ديره

*****

نوشته شده توسط بارما در ساعت 11:42 | لینک  | 

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین

خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد

*****

ما ز اقلیمی پاک

که بهشتش نامند ،به چنین رهگذری آمده ایم

گذری دنیا نام

که ز نامش پیداست ،مایه پستی هاست

******

ما ز اقلیم ازل

ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم

چو یکی تشنه

به دیدار سرا ب آمده ایم

********

ما در آن روز نخست

تک و تنها بودیم

خبری از زن ومعشوقه وفرزند نبود

سخنی از پدر و مادر دلبند نبود

یک زمان دانستیم

پدر و مادر و فرزندی هست

خواهر و همسر دلبندی هست

و.........

یک زمان می بینیم

پدر و مادر و فرزندی نیست

خواهر و همسر دلبندی نیست

**************

ما همه همسفریم

کاروان می رود و می رود آهسته به راه

مقصدش سوی خداست

همه از سوی خدا آمده ایم

باز هم رهسپر کوی خداییم همه

*******

ما همه همسفریم

لیک در راه سفر،غم و شادی به هم است

ساعتی در ره این دشت غریب

می رسد راهرویی خسته به خرمکده ای

لحظه ای در دل این وادی پیر

می رسد همسفری شاد به ماتمکده ای

*****

.زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین، خاطراتی مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد

یک نفر در شب کام

یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر همسفر سختی هاست

*****

چشم تا باز کنیم

عمرمان می گذرد

وز سر تخت مراد

پای بر تخته تابوت گذاریم همه

****

ما همه همسفریم

تا ببینیم کجا، باز کجا

چشممان بار دگر ، سوی هم باز شود

در جهانی که در آن راه ندارد اندوه،

زندگی با همه معنی خویش از نو آغاز شود

قسمتهایی از شعر زندگی از کتاب سرود قرن نوشته مهدی سهیلی

نوشته شده توسط بارما در ساعت 15:32 | لینک  | 

سلام

امروز روز آزاد سازی خرمشهره

خرمشهری که برای آزاد کردنش و در آوردنش از چنگ دشمن خون ها ریخته شد

خرم ترین مردها به خاطرش جان باختند

ولی بعد از اون دلیرا کسی نیست آبادش کنه

و زخمش را التیام ببخشه

ثروت هاش را به یغما میبرند و فقط روز آزاد سازیش را جشن می گیرند و ممد نبودی میخونند

این روز را به همه شما تبریک می گم ولی نمیتونم تو جشن آزاد سازیش شرکت کنم

من می خوام تو جشن آباد سازیش شرکت کنم

به امید خرمی خرمشهر

نوشته شده توسط بارما در ساعت 22:50 | لینک  | 

 

 

ديشب با يكي از دوستام باهم قدم ميزديم .به 4راهي رسيديم كه چنتا مغازه توش بود.دوستم رفت از يكي از مغازه ها چيزي بخره و من بيرون منتظر اومدنش شدم . داشتم از كنار پياده رو به درختي كه اون گوشه بود نگاه مي كردم. تنهائي درخت.درختي كه تو پياده رو رشد كرده بود و آسفالتي كه شهر داري اونجا رو فرش كرده بود اون درختو حبس كرده بود .در همين افكار بودم كه ناگهان بوي عجيبي به مشامم رسيد . اين بو كه احساس خفگي به من داد دود سيگار بود .

دود سيگاري كه از پشت سرم ميومد خيلي عجيب بود.من از سيگار و دود اون متنفرم.برگشتم تا به شخصي كه اين دود را به مشامم رساند نگاه كنم.

مرد ميان سالي با موهاي جو گندمي لباس كثيف كار دستان تا آرنج گچي كه يه گوني تو دستش بود و از چهرش مشخص بود كه كل روز را كار كرده و خيلي خسته هست.اين دود از سيگاري كه گوشه لب اين مرد بود به من رسيد.اون مرد يه نيم نگاه به من كردو انگار كه متوجه شده بود كه دود سيگارش منو اذيت كرده چند قدم برداشت و يه كم اونطرفتر ايستاد كه دود سيگارش به من نرسه .

اين دود دود عجيبي بود.دودي كه تموم خستگي اون روز كاري مرد كارگر را به من رسوند.

خستگي .افسردگي.غم

خيلي عجيب بود دود سيگار همه چيزو برام تعريف كرد.تمام احساسات اون مردو.

اون مرد براي رفع خستگيش سيگار كشيد ولي دود سيگارش با من از مرد حرف زد.چند لحظه بعد يه تاكسي اومدو با اشاره مرد جلو پاش ترمز كرد.قبل از اينكه سوار ماشين بشه آخرين پكو از اون سيگار گرفت و اونو روي زمين گوشه خيابون انداخت .سوار تاكسي شد و رفت.

اون مرد رفت . ولي سيگارش هنوز داشت دود مي كرد.هنوز از اون مرد حرف مي زد .

اون دود غليظ خيلي منو به تفكر وا داشت.

آن مرد – خستگي – و

دود سيگار .........

نوشته شده توسط بارما در ساعت 10:43 | لینک  |