تبليغاتX
خرمشهر بهشت ویران من

 

 

 مادرم . روزت هزاران بار مبارک

نوشته شده توسط بارما در ساعت 9:0 | لینک  | 

سلام دوستای خووبم

به مطلبی در وبلاگ گلین بانو برخوردم که بد ندیدم شما هم بخوونید.شاید این مطلب ،چیزی باشه که تو مدرسه هامون باهاش برخورد داشتیم و همیشه غصه اش را خوردیم ، حالا به شکلهای مختلف!

به حق اسم قشنگی برای سیستم آموزشی در نظر گرفته شده "آموزش و پرورش" که بهتر بود گفته می شد "پرورش و آموزش" چون به نظر من پرورش خیلی مهم تر از آموزش است و این پرورش است که آدمها را به شکوفایی می رسونه !ولی نمی دوونم چرا تو سیستم آموزشی ما به این قسمت زیاد اهمیت داده نمی شه!!!!هر معلمی که دیگه تو آموزش کار نمی ده می فرستند تو سیستم پرورشی!!!(البته به ندرت مربی پرورشی خوب هم پیدا می شه ولی ما که ندیدیم!!!) البته میگن الان وضع خیلی بهتر از آن زمانهاست ولی....بخوونید مطلب رو
درحالی که بغض گلویش را گرفته بود، می گفت:

حدود سالهای ۷۰زمانی که دوران راهنمایی اش را می گذروند با یکی از دوستاش که باهم صمیمی بودن تصمیم میگیرن داستانی مشترکی بنویسن. داستانی ساده و تخیلی که مقداری سایه عشق هم داشت ... تخیلشون در نوشتن خوب بود و داستان هم به خوبی پیش می رفت. به قول خودش جذاب ترین صحنه داستان ؛ قسمتی بود که در آن دختر نقش اول پسر مورد علاقه اش را پس از مدتها می بینه و اونو در آغوش می گیره . داستان تازه به نصفش رسیده بود که قضییه لو میره و دفتری که توش داستانشون رو نوشته بودن، گم میشه. یک روز بعد، ولی، این دفتر سر از دفتر مدرسه در آورد ....
دیگه از اون روز همه چی تغییر کرد : سر صف همه شاگردها رو مجبور کردن که این دو تا را هو کنن ... خانواده ها را به مدرسه فراخوندن و اونها هم اومدن مدرسه . کار داشت به اخراج می کشید . دفتر رو به یکی از خانواده ها دادن.... « گیتی» نویسنده اصلی این قصه ناتمام، موقعیکه بعد از ظهر برگشت به خونه با تحقیر و تنبیه بدنی مواجه شد ... می گفت مادرش دفتر رو که جلد بسیار کلفتی هم داشت توی سرش له کرد ... اون شب بدنش از شدت کتک کبود و بی حس شده بود...
خیلی کم سن بود و ساده و اصلا سزاوار این همه تحقیر نبود ! اونو ولگرد و لش و خیابونی می خوندن ... می گفت اون موقع معنی کلمات رو می فهمید اما مفهومش رو نه ! نمی دونست نوشتن چه ربطی به این تحقیرها داره ؟!! می گفت دیگه از اون روز به بعد دید خانوادش نسبت به اون برگشت . تلفنهاش بیشتر کنترل میشد . دیگه تو مدرسه حق نداشت از نزدیک دوستش رد بشه و تعهد داده بود که باهاش قهر کنه .چون در غیر اینصورت اخراج میشد ؟!! بهش گفتن باید هرروز ۲ رکعت نماز بخونه تا گناهش پاک شه! هیچ وقت نفهمید گناهش چی بود تا برای پاک کردنش، نماز بخونه! مشاور مدرسه هم اونو به یک دکتر روانشناس از جنس خودشون معرفی کرد.... می گفت اما از آنروز به بعد حس می کردم یک دختر گناهکارم و عجیب اینجا بود که از این حس لذت هم می بردم....
می گفت دیگه نتونستم تخیلم رو پیدا کنم ....انگار تخیلم مرده بود. دیگه نتونستم با آرامش مطلبی از خودم بنویسم.... !

نوشته شده توسط بارما در ساعت 11:38 | لینک  |